شروعِ روز: نه، خوبم. گلوم درد میکنه..پرده ی اول: هوا کثیف بود ولی هواپیماهای کوفتی باید یه جوری وسطِ اون همه آلودگی خودشونُ نشون میدادن.. تقصیر اوناس یا تقصیر ناشناخته ی درونت که دوس داره اذیتت کنه؟پرده ی دوم: کلاس و بچه ها و موز بنفش.. خندیدن به رحیمی و بطریش.. خندیدن و بی حسی.. برگه ی نوزده و نیم نمره ای و نیم نمره ای که شاید نجاتت بده..پرده ی سوم: دلبرش و دود سیگار.. انتظار و اضطراب.. خنده جزء جدایی ناپذیر قضیه س.. خنده ی گند من از غصّه دل انگیزتر است. سوالی که چن دیقه یه بار تو مغزت تکرار میشه.. پاییز و حذف پزشکی ش.. در عین حال نگرانی بابت این که چرا انقدر داره تو ذهنم کمرنگ میشه.. ترس بیشتر.. چی مونده؟.. نگاهِ زیرچشمی به پاکتِ بدبخت.. تمومش نکنین لامصبا.. "بیا حیاط پشتی".. "بچه ها من میام".. "من نیام".. "نه"..پرده ی چهارم: وقتی می لرزیدم و اشک می ریختم دلم میخواست جواب داشته باشم برای چرای جدید ذهنم.. چرا انقد ضعیف شدی؟.. پیدا نشد.. بیشتر لرزیدم.. شترِ متظاهر تموم شو.. تصور این که اهمیت داشته باشم سخت شده.. سخت بوده.. سخت تر شده.
برچسب:
نویسنده: کیان مرادی
تاريخ: يکشنبه
26 دی
1395 ساعت: 17:04